آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آتناآتنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آجی عاطفهآجی عاطفه، تا این لحظه: 26 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

دوقلوهای نازنازی

1394/04/30

امروز برای اینکه گوشی مامان رو بدیم درستش کنه رفتیم مغازه یاسر اونجا که رفتیم محمد جواد میخواست آتنا روبغل کنه ولی آتنا بغلش نمی رفت محمدجواد هم آتنا رو به زور ازمامان گرفت وبردو یه عروسک کوچولو بهش داد آتنا خیل اونو دوست داشت ومن که میخواستم عروسک رو ازش بگیرم نمیداد ...
31 تير 1394

1394/04/28

امروز یکشنبه هست روز بعداز عیدفطر قرار شد بابایی زود زود بیاد تابریم مرق پیش عارفه ونجمه بابایی ساعت2 اومد خونه وما آماده بودیم که بریم با بابایی وسایلمون رو توی ماشین چیدیم تابریم اونجا که رفتیم آریا وآتنا با عباس، عارفه، محمد جواد وعلی آب تنی کردند البته من وبابایی هم بودیم ولی بعدازظهر که شد شما خوابتون گرفت وچون یه کمی هوا گرم بود خوابتون نمیبرد بابایی گفت پاشین وسایلمون رو جمع کنیم بریم خونه که آریاوآتنا بخوابند ماهم وسایلمون رو جمع کردیم وراهی خونه شدیم من خیلی ناراحت شدم   ...
31 تير 1394

یازدهمین ماه زندگی

سلام قربونتون بشم من این مطالب یه سری از مطالب ماه یازدهم شما هست امیدوارم خوب نوشته باشمشون امروز یعنی1394/04/07آریا جون یه دندون دیگه درآورد آریا همیشه وقتی میخواست دندون در بیاره گریه نمیکرد اما آتنا خانوم همیشه گریه میکرد چند وقتیه میتونین بدون کمک بشینین دستاتونو به همه جا میگیرین وبلند  میشین آریا میتونه برای چند لحظه بدون کمک بایسته خلاصه هرروزی که میگذره بامزه تر میشین ...
31 تير 1394

1394/04/17

امروز اجی رفتم برای شما بادکنک خریدم اما شما ازبادکنک میترسیدین همینطور گریه میکردین اتنا خانوم همینطور که به بادکنک نگاه میکرد  گریه میکرد ومیرفت توی بغل بابایی ...
27 تير 1394

دهمین ماه زندگی شما

سلام عزیزای دلم من اومدم که یه سری ازمطالب 10ماهگیتون رو بذارم توی وبتون این ماه که شماروبردیم برای چکاب وزن، زیاد وزن اضافه نکرده بودید مامانی خیلی ناراحت شد اتنا 50گرم اضافه کرده بود واریا 300گرم علتش هم این بود که هفته پیش سرماخورده بودین وهیچی غذا نخوردین     اتنا خانوم شما به زور خودتو ازپله ها بالا میکشیدی من به شما موشی کردن رو یاد دادم شمام خیلی سریع یاد گرفتی امروز صبح اتنا خانوم دستشو به تختش میگرفت وبلند میشد اتنا خانوم شما شروع کردی چهار دست وپا بری واااای شیطونی هات شروع شد دست دسی کردن رو هم یاد گرفتی اریا خان شمام بای بای کردن رو یاد گرفتی  ...
27 تير 1394

اولین سرماخوردگی شما

امروز یعنی1394/02/25وقتی که ازخواب بیدار شدید خیلی سرفه میکردید فکرکنم سرما خورده بودید شمارو بردیم دکتر اقای دکتر به شما یه دونه شربت بایه دونه قطره برای بینیتون داد وقتی میخاستیم قطره شمارو بچکونیم توی بینیتون خیلی گریه میکردین شربتتون هم خیلی تلخ بود وای این چند روز اصلا غذا نخوردین مامان خیلی نگران شما بود ...
23 تير 1394

1394/02/19

امروز قرار شد که با مامان بریم گوشهای اتناخانوم رو سوراخ کنیم ولی من به مامان گفتم گوشهای شما  خیلی کوچولو هست گناه داری اما مامان گفت نه اگه بزرگتر بشه دیگه اجازه نمیده الهیی اجی فدات بشم خیلی گریه کردی ولی عوضش خیییلیییی خوششششگل شدی ...
23 تير 1394

ماه نهم

سلام عزیزترین هام اریا جونم شما دیشب خیلی گریه میکردی امروز ظهر که اجی دستمو توی دهنت کردم دیدم که دندون بالاییت رو دراوردی واااااااای من چقدر خوشحال شدم حالا شما 3تا دندون داری اریا جونم شما ازاین ماه شروع به سینه خیز رفتن کردی ...
23 تير 1394

1394/01/22

مبارک باشه اتنا خانوم امروز شما بالاخره اولین دندونت رو دراوردی تازه یه کار دیگه هم انجام میدی روی زمین سینه خیز جلو میری هرکاری که اجی انجام میدم شماهم میخوای همون کارو انجام بدی ولی نه نمیشه که اخه عزیز دلم شماها تقریبا برای 1دقیقه میتونید بشینید ...
23 تير 1394

ماه هشتم

سللللام عزیزای دلم فداتون بشم من اریا جونی شما چندتا کار جدید یاد گرفتی دست دسی میکنی واسه خودت وبعدش کلی کیف میکنی که دست دسی میکنی گاهی وقتاهم صداهی جالبی از خودت درمیاری مثل دَدَدَدَدَدَدَدَدَدَ یا  بابابابابابابابابا ولی یه عادت بدکه دارید اینه که شبها خیلی دیر میخوابید روزها هم اگه خیلی بخوابید 2ساعت خییییللییییی شیطون شدین این چند روزه ...
23 تير 1394